لیــــــلی

لیلی نام تمام دختران زمین است

لیــــــلی

لیلی نام تمام دختران زمین است

دنیای وبلاگستان

اکثرا قبل از اینکه به وبلاگ خودم سر بزنم یه سری وبلاگارو که قبولشون دارم یا قلمشون رو دوست دارم می خونم.همین کار باعث می شه تو شصت درصد موارد از اون چیزی که خودم می خواستم در موردش بنویسم پشیمون بشم حالا چرا؟  

 

خیلی وقت ها دغدغه ای داشتم ناراحتی ای دردی رنجی یا اصلا شادیه خاص و قابل ذکری ولی  وقتی می بینم  و می خونم مردمم چه دغدغه هایی دارن یا چه اتفاقاتی سر راهشون قرار گرفته ناخودآگاه دیگه دستم به نوشتن نمی ره. نه اینکه فکر کنید خودمو مقایسه می کنم نه هیچ وقت... ولی یه وقتی به خودم میام که انقدر غرق موضوعات نوشته های دیگران شدم که ماله خودم به کل یادم رفته و با خوندن اون مطالب دنیای دیگه ای به روم باز می شه و کلی مجبور به تفکر می شم. 

به نظرم خوندن و استفاده از تجربه های دیگران خیلی به آدم کمک می کنه  و این خیلی برام ارزشمنده..برا همین هم سخت وبلاگی برام قابلیت اینو پیدا می کنه که دوباره بهش سر بزنم. 

دلیل اینکه قسمت دوستان رو سرو سامون نمی دم هم همینه.دارم اول تو ذهنم یه لیست تهیه می کنم که هر وقت مطمئن شدم برای همیشه قابلیت خوندن دارن بزارمشون این گوشه.  

 

صداقت و صراحت آدما تو وبلاگاشون خیلی قشنگه.خیلی... 

   

---- مدتیه موسیقی و گوش دادن به اون  دنیامو زیرو رو کرده...عطشیه که جوابگوی سیراب شدنش نیستم.پس هرگونه پیشنهادی در زمینه موسیقی مورد علاقه خودتون رو ازم دریغ نکنین 

  

 

---- دلم برای حال و هوای دانشگاه به خصوص دوستان و هم کلاسی ها خیلی تنگ شده.بچه ها کسی از این ورا رد می شه خبر بده 

 

 

پلنگ چال

دیروز با همسری ودوستان راهی قله پلنگ چال شدیم.کوهایی که نقطه آغازین شان درکه است خیلی قبل رفته بودم چندباری هم در زمستان بود ولی این بار یه جور دیگه لذت بخش و دوست داشتنی بود.مسیر خیلی عالیه و به کسانی که حتی کوهنورد نیستن هم توصیه می کنم یه صبح جمعه براش وقت بذارن. 

صبحانه رو تو پناهگاه پلنگ چال خوردیم و دوستان دیگر ادامه ندادن و برگشتن.موندیم منو وهمسری و لذت اولین کوهنوردی دونفره... 

اکثرا تا همون پناهگاه میان و برمی گردن.تک وتوک کوهنوردایی هستن که مسیر رو ادامه می دادن.ما هم اول قصدمون صعود به پلنگ چال بود ولی چون مسیر رو نمی شناختیم و من به اطلاعات ای که از سایت ها گرفته بودم بسنده کردم این بود که بعد از پرس و جو فهمیدم اصلا قبل از پناهگاه باید از مسیر منحرف می شدیم این شد که هدف رو به سمت ایستگاه ۵ توچال تغییر دادیم. انقدر غرق لذت و سکوت بی نظیر  و هوای مطبوع و خنک پاییز بودیم که تغییر هدف  ذره ای اذیتمون نکرد. 

نهار رو در فضایی دل انگیز  خوردیم.همسری یکی از اساتید دانشگاه اش و هم رشته ایش رو دید که کوهنورد حرفه ای بود حسابی از مصاحبت باهاش لذت بردیم. 

مسیر  برگشت هم سلامت زانوها رو تضمین کردیم و با تله کابین برگشتیم ولنجک. 

 

نکته اینجا بود که ماشین درکه مونده بود.همین شد که قدم زنان اومدیم تا به تاکسی برسیم.جمعه بود و اون موقع ظهر خیابون ها حسابی خلوت  .یه پسر جوون باسرعت بالا از کنارمون رد شد ولی ۲۰۰متر جلوتر زد رو ترمز و دنده عقب گرفت.همسری خوشحال که مطمئنم برا ما وایستاده.منم گفتم عمرا ! می خواد آدرس بپرسه... 

حدس همسری درست بود.ماهم کلی خوشحال سوار شدیم ولی  بنده سوتی دادم در حد لالیگا. یه میدون رو با میدون دانشگاه اشتباه گرفتم و با کلی اعتماد به نفس که آقا ممنون ما پیاده می شیم... 

وقتی  اومدیم پایین یهو دوزاریم افتاد حالا قیافه  آقای همسر دیدن داشت!عین این تو کارتون ها دود بود که از سرش می زد بیرون...خدا یه تاکسی بی سیم ای رو عمرش بده  که همون موقع به دادم رسید .(داستان اینه که من کلی قبلش تریپ بلد بودن منطقه رو داشتم چون  چند واحد میهمان شهید بهشتی بودم) 

 

در کل برنامه خوبی بود و پر بود از تجربه های جدید. 

شبش  هم خیلی بی دلیل از دماغم دراومد ولی خب زندگی همینه پر از پستی و بلندی... 

...

حال همه ی ما خوبست ... 

 

     

  ولی تو باور نکن... 

 

کتاب

وقت هایی که برا پرکردن اوقات فراغت گیج و دودل می شم و و سمت هرکدوم از علایقم که می رم به هر دلیلی به در بسته می خورم برا نجات از این وضعیت یه سر به کتابخونه عمومی شهر می زنم و غرق کتابها می شم.هیچ وقت به اندازه تصمیم برا رفتن به کتابخونه انرژی تازه بهم تزریق نمی شه... 

 

به نظرم با وجودسایت های جامع  کتابخوانی و کاربسیار ارزشمندشون مثل سایت کتابناک و... 

ولی گاهی لازم داری صفحات کتاب ورق بزنی  رو میزهای خونه کتابارو ولو کنی و هرموقع از جلوشون رد می شی هی بهت چشمک بزنن که هی قیلی ویلی بری که زودتر کارهاتو جمع و جور کنی و بری سراغ کتاب هات... 

 

حتی تو یی که شبها تا خوابت نگیره  سمت تخت خواب نمی ری یه ساعت زودتر همه کارهاتو با لذت راست و ریس  می کنی و میری که قبل خواب که بهترین فرصته با آرامش کتاب بخونی و نفهمی کی خوابت برد و کی دنیارو آب برد و ... 

  

عموما که می رم کتابخونه همیش چند جور و چند مدل کتاب می گیرم که هم خسته نشم وهم تو زمینه های مختلف کتاب خونده باشم. اینم بگم که در راستای اخلاق خیلی خیلی خاصم که همیشه دوست دارم برخلاف جهت آب شنا کنم اینجا هم خیلی خیلی کم پیش میاد کتابهایی که خیلی معروفند رو بردارم بیشتر بنا بر حسی که از خوندن چند صفحه تصادفی از کتاب می گیرم برش می دارم! 

 

این دفعه یه کتاب  شامل حکایت های  طنز  گونه برداشتم به نام  حکایت نامه  (حسین معلم) 

یه کتاب روانشناسی به نام مانند زن رفتار کن مانند مرد فکر کن(استیو هاروی) که دو بخش اولش برام خیلی مفید بود. 

و یه داستان گونه به نام شوهر مدرسه ای(جووانی گوارسکی) که هنوز شروعش نکردم. 

 

با همسری سر این موضوع کاملا تفاهم داریم که هر کتابی رو نباید خرید و اکثرا کتابهایی که ارزش جاودانگی دارن رو حتما تهیه می کنیم و به کتابخونه  مون اضافه می کنیم.خیلی  از مناسبت ها هم به  همدیگه  کتاب های نفیس رو که در وقت های عادی سخته خریدنشون رو  هدیه می دیم. 

راستی عکس کتابخونمون رو اینجا می تونین ببینین