حس می کنم یه عالمه حرف دارم.طوری که اومدن و راه گلوم رو بستن.حس می کنم دوتا گوش برا شنیدن حرفام لازم دارم بدون آدمش! که قضاوت نشم! که بی دغدغه فقط و فقط حرفای دلمو بریزم بیرون. ولی پس چرا هرچی تلاش کردم دیدم حرفام صدایی ندارن که از گلوم خارج شه؟من خودم می دونم که کلی حرف تو دلمه پس چرا نمی تونم بگم؟ چرا انقدر دلم پره؟ولی پر از خالی! شاید راه چاره جیغ زدن از بالای یه پرتگاه و ارتفاع باشه...نمی دونم به امتحانش می ارزه. ولی نه فرصتش مهیا نیست.
پس من چی کار کنم؟
چه دلشوره عجیبی دارم.همه مسائل اطرافم که داره خوب پیش می ره و مشکلی نیست پس این حس از کجاست؟
دلم یه جای دور می خواد مثل جزیره موریس... رویای خیلی معمولی ولی دست نیافتنی با این قیمت مسخره د ل ا ر .
خودم هیچ مردمم رو کجای دلم بزارم. قیمت های سرسام آور رو در کنار حقوق های شرم آور کارمندی و بازنشستگی و کارگری را چجوری نادید بگیرم؟
تا کی تو مسیر هر روزم پسر جوون و خوش تیپ و معصوم لواشک فروش زیر پل رو نا دید بگیرم؟ تا کی وقتی جلوش رسیدم قدم هام رو سریع تر بردارم که صداشو نشنوم که بیشتر زجر نکشم؟ خانوم لواشک... چرا هیچ کس جای خودش نیست؟ جایی که لیاقتش رو داره! زندگی تو جنگل شرف داره به زندگی به ظاهر انسان وار ما! اقلا اونجا قوانین جنگل برقراره و تکلیف روشنه...
انگار این زخمه کهنه بی حرفیم داره سر باز می کنه...
نه ! نگفتن رو باز هم ترجیح می دم...
سلام
درد وجودی
این درد درد مقدسی است
به شرطی که راه به جایی ببره
من امروز همه ش داشتم فکر می کردم چرا اضطراب دارم.. همه چی که مرتبه... هی به خودم دلداری می دم که با این وضع نابسامان که هیچ برنامه بلند مدتی نمی تونی داشته باشی چه انتظاری داری یا به خودم می گفتم اضطراب آخر ساله... شتاب اینکه یه سال دیگه هم داره تموم میشه است... نمی دونم
ولی صد برابری که از دیدن پسرکهای لواشک فروش ناراحت میشم از دیدن SUV سوارهایی که اندازه ببخشید گاو نمی فهمن یا لویی ویتان به دست هایی که یک مو فهم و شعور ندارن ناراحت میشم.. هیچی سر جاش نیست.
جانا سخن اززبان ما می گویی...
exactly