تب دارم.گلودرد هم داشتم ولی جایش را به تب داد.چقدر مسخره ست که خنکای یخچال برات فوق لذت باشه!دلت بخواد سرتو ببری داخل یخچال تا خنک شی...تا آروم شی...
هنوز هم حس و حال رمضان رو ندارم.چرا انقدر فاصله؟ تحملش برام سخته.
نمی دونم چرا اصلا مثل سال های گذشته اومدن رمضان خوشحالم نمی کنه... یه جورایی حس و حالش نیست.دلم براش تنگ نشده... منتظر اومدنش نبودم و باید به زور تقویم باهاش کنار بیام.
شاید دلیل عمدش فاصله و شکاف عمیقی باشه که تو حال و هوای معنویم افتاده...
چقدر به نویسنده وبلاگ پرچنان حسودیم شد وقتی دیدم توکل کرده و جواب گرفته... چقدر دلم می خواد یه شب قدر مشهد باشم .مخصوصا که شیخ حسین هم اونجا باشه.وسط حس و حال یه جمعیت بودن رو دوست دارم.آرومم می کنه.فکر اینکه هممون مثل همیم...
آخرین بار ۱۲ یا۱۳ سال پیش رفتم مشهد.یادمه وقتی رسیدم به صحن اصلی ناخوداگاه چشمم افتاد به دیوار های اطراف که پر بود از سرویس های طلا که قاب گرفته بودنشون و زده بودن به دیوار.خیلی حرصم گرفت که این همه بدبخت بیچاره و فقیر وجود داره که محتاج اند اون وقت این طلاها اینجا رو دیوار ... همون شد که اومدم بیرون و ساعت ها تو حیاط نشستم فقط به آدما نگاه می کردم و تا الان هم دیگه نرفتم. خاطره بدی برام موند.
تو مکه هم خود کعبه و حال و هوای صحن اش رو خیلی دوست داشتم و خیلی کم پیش میومد نمازو دعا بخونم بیشتر می نشستم و ساعت ها نگاهش می کردم مخصوصا شبها.ولی دیدن برج های سربه فلک کشیده و رنگارنگ وپر زرق و برق در چند متری کعبه بدجور به دلم چنگ می زد و حس و حالم رو ازم می گرفت...
دیروز رفته بودیم سر مزار یکی از آشنایان سمت برغان کرج.وسط مراسم آقای مداح(روضه خوان) محترم که دید اگر بیشتر ادامه بده دو نفر دیگه هم به متوفی می پیوندند لطف کرد و کوتاه اومد و یه جورایی مراسم تموم شد و همه سرگرم کمک به اونهایی بودن که حالشون بد بود. اون وسط من هم از فرصت استفاده کردم جلو رفته ادای احترام کردم که با توجه به اینکه مزار در یکی از خوش آب و هوا ترین منطقه ها و بر روی تپه ای واقع شده بود نا خودآگاه چشمم به کوهها و طبیعت اطراف افتاد و کاملا از فضای ختم و مزار و ... بیرون اومدم و حضی بصری بردم (حتی تو دلم گفتم یه برنامه هم این طرفها بزاریم ) یه دفعه به خودم اومدم و خودم به خودم چشم غره رفتم که دختر خجالت بکش مثلا اومدی برا همدردی و ...
این شد که تا اومدم خونه به همسری وصیت کردم که منو یه جای باصفا و خوش منظره دفن کنند اینجوری هرکی اومد بهم سر بزنه کلی روحیه هم می گیره و اصلا تند تند میاد بهم سر می زنه و اصلا چه اشکالی داره انقدر بهش خوش می گذره زیاد پیشم می مونه و هی برام فاتحه می خونه و هی طلب آمرزش می کنه!
باور کنید حرصم می گیره ساعت ها تو ترافیک و مسیر طولانی می رن بهشت زهرا اونجا سر ۵ دقیقه هم از گرما و آفتاب و ... فرار می کنن! البته روی صحبت هم با مردم عادیه که تو قسمت های جدید بهشت زهرا دفن می شن وگرنه ثروتمندان محترم که آرامگاهشون هم حداقل یه سوییت با کلیه امکانات هستش! البته اگه ویلایی نباشه....
اگر صفحه نه(9) وبلاگ رو خونده باشین در جریان مهمان نوازی اون خونواده روستای مورود قرار گرفتین. نکته ای که من جا انداخته بودم این بود که همون شب قبل از صعود دوستان از پدر جان (پیرمرد دوست داشتنی میزبان ما) عکس گرفتن و قولش رو دادن که برا ش چاپ کنند وبه عنوان هدیه و یادبود بهش بدن.
بماند که پیرمرد با چه ذوقی این موضوع را به دخترانش اطلاع داد!
دوستان نیز بر سر قولشان ماندند و عکس پدر جان را که بسیار بسیار زیبا بود و لبخند همیشگیشان نیز بر لبشان را برای خودشان و به تعداد فرزندانش چاپ کردن و قاب کرده و بسیار شکیل به دست ما رسوندند که ما برایش ببریم.
فکر دیدار دوباره با پدرجان مثل قند در دلم آب شد و کامم رو شیرین کرد.
تا دیروز که با همسری تصمیم گرفتیم که پیشش برویم.البته به دلایلی من خواستم به روزهای بعد موکول کنیم ولی جناب همسر گفتن که می ترسن نکنه برای پیرمرد اتفاقی بیفتد و نتوانیم خودمان را ببخشیم همین شد که راهی شدیم.
ذهنیت من به این شکل بود که باید غروب به آنجا رفت چون مطمئنا کل روز را برای محصول چینی به باغ برن و خونه نباشن .
وقتی رسیدیم قفل بزرگی رو در خونشون و اعلامیه ای روی در روبرویی درجا میخکوبمون کردو به قولی دلمون هری ریخت پایین که آیا شد آنچه نباید می شد؟!
ولی خداروشکر اعلامیه اقوامشون بود و پدرجان و خانواده اش همگی راهی شهر شده بودن برای شرکت در مراسم اون خدابیامرز که جوون هم بود. به ناچار عکس ها را به یکی از اهالی سپردیم و برگشتیم. خیلی ناراحت شدم که نتوانستیم خودش را ببینیم ولی همین که اتفاقی براش نیفتاده و می تونه عکس هارو ببینه خوشحالم می کنه.
از دوستان بابت خوش قولی شان و چاپ و قاب کردن عکس ها به زیباترین شکل واقعا ممنونم.